محمد تقي الأستر آبادي

99

شرح فصوص الحكمة

و جسم را كمالى و نقصانى كه نقصانش را هيولى گويند ، و كمالش را جسم مطلق . و هر كامل را جهت احاطه و اتحاد باشد [ 35 پ ] با ناقص ، و هر ناقص را جهت محاط بودن ، و حقيقت جسمى ازين دو فراهم آمده باشد ، و از حيثيت كمال بالفعل جسم باشد و مقوم و به پاى دارنده ، و از حيثيت نقصان بپاى داشته شده باشد ، كه هر نقصان به كمال بر پاى بود . و اين سخن از اوايل حكماء است كه ما درين نامه بسيار سخنان ايشان نقل خواهيم كرد و كرديم ، خصوص در بحث وجود و علم واجب . شيخ شهاب الدين را بسيار ميل است به اين مطلب ، نه ازين كه در جسم گفته شد كه او به هيولى قائل نيست ، و ليكن سخن در كمال و نقصان است كه او جسم مطلق را نهايت نقصان داند ، و طبيعت را كمال او ، و نفس را كمال طبع . مجملا به اين طريق متصوفه و حكايت وحدت وجود مايل است ، و ما اين را در بحث ابداع و حدوث و ترتيب نظام وجود بنويسيم . پس ازين گوييم كه هيولى و مايهء اجسام فى ذاته نه واحد باشد ، و نه متعدد ، و نه متصل ، و نه منفصل ، و نه مقدار كوچك بود او را ، و نه بزرگ . چه اين صفات و حالات نباشد الا موجود بالفعل را . و مايهء جسم حقيقة بالقوة است . هر چند اين حالات همهء جسم را به واسطهء مقدار باشد ، تعجب نباشد از اين نحو وجودى اگر برهان تمام باشد . و سبب اين صفات از هيولى در خارج بود من حيث انه هيولى ، لا من حيث انه مقدّر مكمّم ، ازين حيثيت كه هيولى مدام در خارج يا با صورت وحدانى بود ، و يا با متعدد ، و يا با متصل باشد ، و يا با منفصل . و صور البته با « 111 » مقدارى باشند . و بل عقل اين قوهء انفعالى را دريابد به حقيقت . و وهم از ادراك او عاجز باشد ، كه وهم يا معانى جزئيه ادراك كند ، چون خوف و محبّت ، و هيولى جوهر باشد

--> ( 111 ) - م « با » ندارد .